close
دانلود فیلم
دزبیست|دانستن آنچه که نمیدانیم داستان آموزنده
instagram.com/dez20.ir لطفا 10 ثانیه تامل کنید تا مطالب وبسایت بطور کامل بارگذاری شود. اینستاگرام ما را دنبال کنید داستان آموزنده


سایت دزفول,دزبیست,دزفول


نظر سنجي
پرتال دزبیست تا چه میزانی با گنجایش مطالب خود توانسته یادگیری های شما را افزایش دهد و میزان رضایت شما از این سایت چقدر است؟








آخرین كاربران عضو شده


دزبيست
در صورت تمايل كد بنر ما را از كادر پايين كپي كرده و در وب خود قرار دهيد

پیج اینستاگرام ما را دنبال کنید instagram.com/dez20.ir

 

اپلیکیشن های اختصاصی این پرتال را دانلود کنید


دانستن انچه که نمیدانیم

 
انجمن دانشجویان ایران

 

مطالب محبوب
پست ثابت بازدید : 16211
چند تا لطیفه بازدید : 4587
فتوشاپ بازدید : 4345
دروغ های خنده دار بازدید : 3897
راهب و صداي عجيب بازدید : 3649
تست باهوشی بازدید : 3603
فرهنگ غضنفر اینا بازدید : 3551
كد كج كردن عكس بازدید : 3413
شنل قرمزی امروزی! بازدید : 2911
تجربه بازدید : 2617
دكتر محمود انوشه بازدید : 2183
يا مهدي ( عج ) بازدید : 2147
ساخت بنر آنلاين بازدید : 1705
انواع عشق بازدید : 1641
شهدا شرمنده ايم بازدید : 1457
ضد دختر بازدید : 1441
گوگل بازدید : 1413
چه رنگي هستيد؟ بازدید : 1323
شرط عشق بازدید : 1243
شب عاشقان بازدید : 1201
جمله های قشنگ! بازدید : 1173


آرزوهای شهید

میخواستم بزرگ بشم

درس بخونم مهندس بشم

خاکمو آباد کنم

زن بگیرم

دخترمو بزرگ کنم ببرمش پارک ,تو راه مدرسه باهم حرف بزنیم

خیلی کارا دوست داشتم انجام بدم

خوب نشد

باید میرفتم از مادرم, پدرم ,خاکم , ناموسم ,دخترم , دفاع کنم

رفتم که

دروغ نباشه

احترام کم نشه

همدیگرو درک کنیم

ریا از بین بره

دیگه توهین نباشه

محتاج کسی نباشیم

 




درباره : داستان آموزنده , درد و دل ,


نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 250

دوست یا دشمن

این طنز نیست...ولی توصیه میکنم حتما بخونید

مارها قورباغه ها را می خوردند .. و قورباغه ها غمگین بودند ..

قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند ..

لک لک ها مارها را خوردند .. و قورباغه ها شادمان شدند ..

لک لک ها گرسنه ماندند .. و شروع کردند به خوردن قورباغه ها ..

قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند ..

عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند ..

و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند ..

مارها باز گشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن

قورباغه ها کردند ..

حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که ..

برای خورده شدن به دنیا می آیند ..

تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است ..

اینکه نمی دانند ..

توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان ... !




درباره : روانشناسی , داستان آموزنده , درد و دل ,


نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 288

یادش بخیر

یادمه بچه بودم همش استرس صبح زود بلند شدن و  سوز سرمای صبح  مدرسه زراب تو دلم بود(این سرمارو کسی میفهمه که صبح زمستون از اونجا رد شده باشه)،

آخ که چقد دلم برای سیب و سینی، دوستان جدید، چوپان دروغگو، ریزعلی دهقان فداکار، کوکب خانوم و ... تنگ شده. اون روزا همه دوست داشتیم جای دهقان فداکار باشیم نه لاک پشتی که بی موقع دهنش باز میشه، دوست داشتیم مثل کبری تصمیم بگیریم نه زاغک! گفتم زاغک، یادتونه (زاغکی قالب پنیری دید/ به دهان بگرفت و زود پرید؟!) یادتونه خودخواهی زاغک باعث شد قالب پنیر نصیب روبهک فرصت طلب بشه؟!

مشق مشق مشق!!!آخ معلم ها ،عید هم بهمون مشق میدادن.

آی باکلا آی بی کلا، سین اول سین آخر، خط تیره و نقطه سر خط، هه گرد هه چسبان، ت دو نقطه ط دسته دار، بابا آب داد، سارا انار دارد و.... یکی تو خونه مامور بود که شبا بهمون دیکته بگه. غلط که می نوشتیم با پاک کن طوری رو کاغذ کاهی دفتر چهل برگ دولوکس می کشیدیم که برگه دفتر یا از جا کنده می شد یا کلا خطش پاک می شد! اگه یادتون باشه که حتما هست، ته مداد سوسمارمون هم یه پاک کن داشت که عادت داشتیم بخوریمش!!!

نمیدونم بهمون خوش میگذشت یانه ولی اونجا حس و حال خودشو داشت و تو اون فضا زندگی کردن خوبیها و بدیها خودشو داشت. اونجا خورشید که طلوع میکرد تا چند دقیقه جاهایی که نور بش می تابید، بخاطر سرما درد میگرفت .

همه عشقمون اومدن تابستون بود،روزی چندساعت شنا و ماهیگیری جزء جداناپذیر  فعالیت روزانه مون بود.

اگه محیط زیست الان به جرم ماهیگیری بدون مجوز منو دستگیر بکنه،شک ندارم حبس ابد حکممه!!

ولی مرام داشتیم همیشه ماهی ها کوچیک که قابل خوردن نبودن دوباره مینداختم  تو  آب  رودخونه به امید اینکه روزی بزرگتر بشن و دوباره بگیرمشون!!

اونموقع خبری از ریزگردهای عراق نبود و همیشه هوا تمیز بود¤

اونموقع خبری از تورم  و گرانی و ارز و دلار  نبود و مردم با امید زندگی میکردن¤

اونموقع پسرا ابرو نمیگرفتن ¤

اونموقع کسی از اس بازی و بلوتوث خبری نداشت¤

اونموقع همه با هم صفا و صمیمیت داشتن¤

اونموقع رو سقف خونه ها آنتن بود ،نه دیش ماهواره¤

اونموقع .............

 بنشین لب جوی و گذر عمر ببین!!!!!!!!!!!!!؟

نمیدونم از خاطرات گذشته ناراحت باشم و یا خوشحال ولی شرایط مارو به کجا آورده. خیر سرمون شدیم دانشجو که آینده خودمون و کشور رو بسازیم .(دوستان دانشجو زیاد جدی نگیرید ).

ما در دنیای جهان سومی زندگی میکنیم با هزارتا مشکلات که روز به روز بیشتر میشه.وای به حال نسل جوانی که ما هستیم،

یکی از استادمون میگفت ، اگه کشور برنامه ریزی خوبی نداشته باشه برای نسل جوان،چند سال دیگه بجای افغان ها، باید شما برید افغانستان کارگری بکنید.

 دکتر حسابی  میگه :

آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سئوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟

فقط چند دقيقه به (پایان وقت) كلاس مانده بود.

من در جواب، مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.

 به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.

خدا آخر و عاقبت همه ما را به خیر کند انشاء الله...




درباره : روانشناسی , داستان آموزنده , درد و دل , مطالب جالب و خواندني ,


برچسب ها : یادش بخیر , یاد قدیما بخیر , قدیم ها , قدیما ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 311


مانع ذهن

پيرمردي تنها در روستایی  زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
- پسرعزيزم من حال خوشي ندارم و امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر



پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
"پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . "

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار ، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .

نتيجه اخلاقي :

هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .
مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد.




درباره : روانشناسی , داستان , داستان آموزنده , ترفند , دانستنی های مفید , درد و دل , مطالب جالب و خواندني ,


برچسب ها : مانع ذهن , داستان مانع ذهن , داستان شخم زدن , داستان شخم زدن پیرمرد ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 282


یه روز یه...

يه روز يه ترکه...

.
.

اسمش ستارخان بود.تفنگ دستش مي گيره مياد به پايتخت تا

کشور رو از استبداد نجات بده به خاطر من و تو... 

 

يه روز يه لره...

 

اسمش آريو برزن بود .با لشکر کمي که داشت رفت به جنگ اسکندر

وقتي همه سربازاش کشته شدند باز هم تک نفره جنگيد

تا براي ايران بميره ... 

يه روز يه رشتيه...

 

اسمش ميرزا کوچک خان جنگلي بود .به خاطر غيرتش به وطن با

دوستاش رفت به جنگ شوروي تا به ناموس من و تو توهين نشه ... 

يه روز يه اصفهانيه...

 

اسمش شاه عباس بود.ديد پرتغالي ها دارن تو کشورش قلعه

ميسازند رفت با هاشون جنگيد تا ذره اي از خاک ايران کم نشه ...

آره دوستان.یه روز ما همه با هم متحد و یک دل بودیم.

تا این که یه عده رمز دوستیمونو فهمیدن و کمر به شکستنش بستن...

بیاید باز هم یه دل شیم.ترک و لر و رشتی و قزوینیش مهم نیست.

مهم اینه که ما همه زیر پرچم اسلامیم و از نژاد کوروش کبیر...

ما بودیم که اولین سد رو تو جهان ساختیم...

ما بودیم که اولین پیمان صلح رو بستیم...

ما بودیم که...

حیف که دشمن کارشو خوب بلده و ما هم خواسته و ناخواسته

به کارهای اون تن میدیم...

ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه هست.

بیایم از همین امروز شروع کنیم که دیگه هیچ قومی رو مسخره نکنیم.

مخصوصا قوم های ایرونی رو......

 یا حق...




درباره : طنز و سرگرمی , روانشناسی , داستان آموزنده , دانستنی های مفید , عاشقانه , درد و دل , مطالب جالب و خواندني ,


برچسب ها : ستارخان , ستار خان , آریو برزن , آیروبرزن , میرزا کوچک خان جنگلی , میرزاکوچک خان , میرزاکوچک خان جنگلی , شاه عباس ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 271


رمان عشق چیست

یک داستان عاشقانه و غم انگیز زیبا از یک دختر

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟ هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید...

بقیه رمان در ادامه مطلب




درباره : داستان , داستان آموزنده , عاشقانه , درد و دل ,


مشاهده ی ادامه مطلب...
برچسب ها : داستان عاشقانه , رمان عاشقانه ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 298


نا اميد نشو...

من در برخي از امتحاناتم مردود شدم ،
اما دوستم تمام درسهايش را با موفقيت گذراند .
اكنون او يك مهندس در شركت مايكروسافت است ، و من فقط ...
مالك مايكروسافت هستم ..
"بيل گيتس"

" هيچ وقت نباز....حتي لحظه اي  كه باختي...."

 

 

 




درباره : روانشناسی , داستان آموزنده , مطالب جالب و خواندني ,


برچسب ها : نااميد نشو , نا اميد نشو , نا اميد مشو , در نا اميدي بسي اميد است , " هيچ وقت نباز....حتي لحظه اي كه باختي...." , هيچ وقت نباز....حتي لحظه اي كه باختي ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 348


داستانی عاشقانه و پند آموز ! ( داستان کوتاه )

 

داستانی عاشقانه و پند آموز ! ( داستان کوتاه ) www.taknaz.ir

پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.

بقيه در ادامه مطلب




درباره : روانشناسی , داستان , داستان آموزنده , دانستنی های مفید ,


مشاهده ی ادامه مطلب...
برچسب ها : داستانی عاشقانه و پند آموز ! ( داستان کوتاه ) , داستانك پنداموز , دانستن آنچه كه نميدانيم , دانستن آنچه را كه نميدانيم , دانستن آن چه كه نميدانيم , دانستن آنچه نميدانيم , داستان عبرت , داستنك عبرت , داستانك عبرتي , داستانك عبرت , داستان ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 532


نبوغ


در یك شركت بزرگ ژاپنی كه تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت، یك مورد به یاد ماندنی اتفاق افتاد:
شكایتی از سوی یكی مشتریان به كمپانی رسید. او اظهار داشته بود كه هنگام خرید یك بسته صابون متوجه شده بود كه آن قوطی خالی است.

بلافاصله با تاكید و پیگیریهای مدیریت ارشد كارخانه این مشكل بررسی، و دستور صادر شد كه خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تكرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید.

مهندسین نیز دست به كار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند : پایش (مونیتورینگ) خط بسته بندی با اشعه ایكس بزودی سیستم مذكور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین،‌ دستگاه تولید اشعه ایكس و مانیتورهائی با رزولوشن بالا نصب شده و خط مزبور تجهیز گردید. سپس دو نفر اپراتور نیز جهت كنترل دائمی پشت آن دستگاهها به كار گمارده شدند تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری نمایند.

نكته جالب توجه در این بود كه درست همزمان با این ماجرا، مشكلی مشابه نیز در یكی از كارگاههای كوچك تولیدی پیش آمده بود اما آنجا یك كارمند معمولی و غیر متخصص آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و كم خرج تر حل كرد : تعبیه یك دستگاه پنكه در مسیر خط بسته بندی تا قوطی خالی را باد ببرد !!!




درباره : روانشناسی , داستان , داستان آموزنده , مطالب جالب و خواندني ,


برچسب ها : نبوغ , باهوشي , داستان باهوشي , داستان هوش , داستان اموزنده , داستان كوتاه , داستان كوتاه ولي آموزنده , داستان كوتاه و اموزنده , داستان كوتاه ولي اموزنده , داستانك كوتاه ولي اموزنده ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 358


وعده پادشاه براي همسر

گل صداقت و راستگویی


دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. 
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او بطور مخفیانه عاشق شاهزاده بود.
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.
مادر گفت : تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. 
دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند. اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای میدهم. 
هر کسی که بتواند در عرض شش ماه، زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود.
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، و گلی نروئید. 

بالاخره روز ملاقات فرا رسید. 
دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هم هر کدام گل بسیار زیبائی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند.

لحظه موعود فرا رسید. 
شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.

شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده، که او را سزاوار همسری امپراطور می کند : گل صداقت ...
همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند و امکان نداشت گلی از آنها سبز شود !!!


برگرفته از کتاب پائولو کوئلیو




درباره : روانشناسی , داستان آموزنده ,


برچسب ها : وعده پادشاه براي همسر , همسر پادشاه , زن پادشاه , پادشاه مجرد , داستان پادشاه , داستان همسر يابي پادشاه , داستان انتخاب همسر پادشاه ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 338


كلاه فروش

 

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.

سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد و او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند. یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری ؟!




درباره : طنز و سرگرمی , داستان , داستان آموزنده ,


برچسب ها : كلاه فروش , كلاه , داستان كلاه , كلاه برداري با كلاه , كلاه پدربزرگ ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 360


وعده پادشاه

 

روزى پادشاهى در زمستان به يكى از نگهبانان گفت:سردت نيست؟

گفت: عادت دارم

پادشاه گفت:مى گويم برايت لباس گرم بياورند

 اما پادشاه فراموش كرد


صبح جنازه ى نگهبان را ديدند كه روى ديوار نوشته بود:به سرما عادت داشتم

وعده ى لباس گرمت مرا ویران كرد...




درباره : داستان , داستان آموزنده , درد و دل , مطالب جالب و خواندني ,


برچسب ها : وعده پادشاه , داستانك وعده پادشاه , پادشاه و نگهبان ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 414


كتاب هاي دوران دبستان ما

يادي از قديما بكنيم

كتاب هايي كه دهه هفتاديا و شصتيا و قبل ترشون داشتن و الان تو كتاب هاي الان دوران دبستان ما خبري از اون داستان هاي زيبا و موثر و جذاب نيست . شايد بخاطر اينكه فكر ميكنن قديمي شده حذف كردن

اين ها هيچ وقت قديمي نميشن

اين ها  خاطره  هاي شيريني هستن كه ه وقت داستان و يا عكس اون ها رو ميبينيم بي اختيار به ياد تك تك  لحظه ها و اتفاقات دوران دبستان ميفتيم

و چه شيرين بودند...

 

بقيه عكس ها در ادامه مطلب...




درباره : داستان آموزنده , درد و دل , مطالب جالب و خواندني ,


مشاهده ی ادامه مطلب...
برچسب ها : عكس كتاب اول دبستان , عكس كتاب هاي دبستان , عكس كتاب هاي قديمي , عكس كتاب هاي دوران دبستان , كتاب هاي دوران دبستان , كتاب فارسي دبستان , كتاب فارسي اول دبستان , كتاب هاي دبستان , كتاب هاي ابتدايي , عكس كتاب هاي دوران ابتدايي , عكس كتاب هاي دوران ابتدايي قديم , عكس چوپان دروغگو , عكس داستان كوكب خانم , عكس دبستان قديم , عكس تصميم كبري ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 1037


کتاب های دبستان الان

داستان های کتاب های دبستان الان

دوستان یادتونه تو دبستان که درس میخوندیم چه داستان های قشنگی تو کتاب های درسی مون بود که اونقدر زیبا و جذاب بودند که هنوز هم که هنوزه اون داستانا یادمونه؟

مثلا من الان اسم چند تاشون رو براتون ذکر کنم سریعا داستانش میاد جلوی چشمتون:

پتروس ، صمیم کبری ، دهقان فداکار ، کوکب خانم ، چوپان دروغگو

به نظر شماچرا داستان هایی رو که مثلا سه سال پیش شنیدیم اگه اسمشو بیارن زیاد خاطرمون نیست؟

روانشناس ها عقیده دارند که کتاب های دوره ی دبستان مخصوصا اول دبستان خیلی چیزا رو به کودک یاد میده که این یادگیری تا آخر عمر یاد فرد میمونه چون قبلش جای خاصی درس نخوندن، چیزی رو برای اولین بار یاد نگرفتن درنتیجه اولین یادگیری و خلاقیت ذهنی اون شخص بوده باید هم یادش بمونه حتی اون شخصی که استادش بوده و یادش داده هم خوب به خاطر داره که اسمش چیه و چه قیافه ای داره مثلا الان شما مهعلم کلاس اول دبستانتون رو هم اسمشون یادتونه هم قیافشون با اینکه سالهاست ندیدینش!

این مطلب رو از سخنرانی های دکتر انوشه سرور و استادم استخراج کردم و براتون تو وبلاگم نوشتم امیدوارم منظور این نوشته رو بخوبی درک کنید.

شب شده بود...حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید !!!

او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن میکند

او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل میزند

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت میزند

دیروز که حسنک با کبری چت میکرد کبری گفت که تصمیم بزرگی گرفته است

کبری تصمیم داشت که حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند

چون او با پتروس چت میکرد، پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته و چت میکند

روزی پتروس دید که سد سوراخ شده

اما انگشت او درد میکرد، چون زیاد چت کرده بود

او نمیدانست که سد تا چند لحظه ی دیگر میشکند

و از این رو در حال چت کردن غرق شد

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به ان سرزمین برود

اما کوه روی ریل ریزش کرده بود

ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت

ریزعلی سردش بود و دلش نمی آمد لباسش را در آورد

ریز علی چراق قوه داشت اما حوصله ی دردسر نداشت

قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد!

کبری و مسافران قطار مردند !!!

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت، خانه مثل همیشه سوت و کور بود

الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی میهمان ناخوانده ندارد

او حتی میهمان خوانده هم ندارد، و اصلا حوصله ی میهمان ندارد

او پول ندرد تا شکم میهمان ها را سیر کند

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد

او آخرین با که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت

اما او هم از چوپان دروغگو گله ندارد

چون دنیای ما خیلی چوپان دورغگو دارد و به همبن دلیل است که دیر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد...




درباره : روانشناسی , روانشناسی , داستان آموزنده , دانستنی های مفید , مطالب جالب و خواندني ,


برچسب ها : کتاب های دبستان الان ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 1033


داستان گرگ و سگ

پسرك با عصبانيت وارد خانه شد و دنبال يك چوب مي گشت. پدربزرگش او را صدا كرد و گفت: "اتفاقي پيش آمده رامين جان؟"

رامين يازده ساله گفت: بله پدربزرگ...،دوستم مرا عصباني كرده و ميخواهم يك چوب پيدا كنم و او را بزنم...

پدربزرگ لبخندي زد و نوه اش را كنار كشاند و گفت: " با عصبانيت در هيچ كاري خصوصا براي غلبه بر دشمنت موفق نخواهي شد "

بگذار مثالي برايت بزنم رامين جان.

فرض كن در وجود تو يك گرگ و يك سگ بسته باشند و تو بخواهي به كمك يكي از آنها بر دشمنت غلبه كني، اگر زنجير گرگ را باز كني، ابتدا خود تو را مجروح مي كند و بعدا به سراغ دشمنانت مي رود... تازه معلوم نيست پس از مجروح كردن تو، به سراغ دشمنت برود!

اما اگر سگ را آزاد كني، چون حيوان باشعور و باوفايي است، مطمئن باش به تو لطمه نمي زند و فقط به دشمنت حمله مي كند...

حالا يادت باشد كه «عصبانيت» همان گرگ است و «تفكر» هم سگ مي باشد، به نظر خودت تو بايد از سگ استفاده كني يا گرگ؟؟؟

پسرك فكري كرد و گفت: حق با شماست... نبايد عصباني شوم و بهتر است سگ را آزاد كنم.

بيست و پنج سال بعد:

پيرمرد توي ويترين كتاب فروشي به كتاب نوه اش خيره شده بود كه رويش نوشته شده بود: سگ يا گرگ؟ انتخاب كنيد!




درباره : روانشناسی , روانشناسی , داستان , داستان آموزنده , دانستنی های مفید , مطالب جالب و خواندني ,


برچسب ها : داستان گرگ و سگ ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 870


دكتر محمود انوشه

 

سلام دوستان عزيزززززززم دوستان مژده مرده اه ببخشيد مژده نمرده همون مژده مژده هههههه شوخي كردم يه سوپرايز خوب براتون دارم كه مطمئنم مطمئنمممم به دردتون ميخوره فقط كافيه حوصله به خرج بديد. آقاي دكتر محمود انوشه رو كه ميشناسيد؟ عكسشون رو گذاشتم ايشون يكي از بهترين روانشناسان هست كه استاد دانشگاه هم هستن و يه مجموعه سخنراني هايي تو چند تا از دانشگاه ها داشتن كه يكيشون تو دانشگاه آزاد اسلامي يزد بوده كه من اين سخنراني ها رو از فروشگاه ها تهيه كردم و كلا حدود 400 دقيقه بودن همه رو كه نگاه كردم واقعا حرفايي ميزد كه بدردم خورد خداييش خيلي روانشناس خوبيه و از روابط دختر و پسر در قبل و بعد از ازدواج صحبت ميكنه و از مشكلات جوان هاي الان ميگه و ميگه كه چطوري با اين مشكلات كنار بيايم تو صحبت هاشون هم خيلي شوخي ميكنه و من خيلي خنديدم و خوشم اومد. اين فيلمها رو كه دي وي دي بودن به چند تا فايل صوتي كم حجم با فرمت amr تبديل كردم و آپلودشون كردم كه شما هم دانلود كنيد و از صحبت هاي با ارزششون استفاده كنيد. فقط خواهشا دوستان خواهشا دانلود كنيد بخاطر خودتون ميگم خيلي بدردتون ميخوره تو زندگي برا آيندتون حرفايي كه روانشناسي ميزنه تا حالا هيج جا به اين خوبي نشنيده بودم خواهشا دانلود كنيد كه زحمت هاي منم هدر نره خيلي طول كشيد تا تونستم حجمشون رو كنم و آپلودشون كنم تا بتونيد دانلودشون كنيد. اميدوارم بدردتون بخوره در ضمن مجموعه سخنراني هاشون بصورت چند تا فايل متني هست كه هر كدوم حدود يك ساعت و نيم هست بعضياشون هم نيم ساعته فقط بايد حوصله به خرج بديد وگوش كنيد به نفعتونه. دانلود کنیددددد

*رمز همه ي فايل هاي زيپ dez20 مي باشد*

*با km player اجرا كنيد*

دانلود تك تك فايل ها " 5 فايل "

فايل صوتي شماره يك: حجم فايل: 4 مگابايت زمان فايل: 40 دقيقه و 50 ثانيه

فايل صوتي شماره دو: حجم فايل: 5 مگابايت زمان فايل: 49 دقيقه و 23 ثانيه

فايل صوتي شماره سه: حجم فايل: 6 مگابايت زمان فايل: 1 ساعت و 4 دقيقه و 53 ثانيه

فايل صوتي شماره چهار: حجم فايل: 9 مگابايت زمان فايل: 1 ساعت و 40 دقيقه

فايل صوتي شماره پنج: حجم فايل: 9 مگابايت زمان فايل: 1 ساعت و 34 دقيقه و 37 ثانيه

دوستان بعد از دانلود كردن و بعد از اينكه همه ي 5 تا سخنراني استاد انوشه رو گوش داديد خواهشا نظر خودتون رو تو نظرات برام اعلام كنيد. بعدا اگه وقت كردم ميخوام از بهترين سخنان ايشون تو وبلاگم بنويسم مخصوصا اون شعرهاي قشنگي كه ميگه...




درباره : دانلود , روانشناسی , روانشناسی , داستان , داستان آموزنده , دانستنی های مفید , دانستنی های مفید , عاشقانه , درد و دل , مطالب جالب و خواندني , اس.ام.اس ,


برچسب ها : انوشه , دكتر محمود انوشه , محمود انوشه , روانشناسي محمود انوشه , روانشناسي دكتر محمود انوشه , دانلود روانشناسي دكتر محمود انوشه , دانلود روانشناسي انوشه , روانشناس محمد انوشه , روانشناس انوشه , روانشناس محمود انوشه , دانلود سخنراني انوشه , دانلود سخنراني دكتر محمود انوشه , دانلود سخنراني محمود انوشه , دانلود سخنراني روانشاس , دانلود سخنراني روانشناس , دانلود سخنراني روانشناسي , دانلود سخنراني بهترين روانشناس , دانلود سخنراني روانشناسي انوشه , دانلود سخنراني انوشه ارتباط دختر و پسر , روانشناسي , روانشناسي طنز , روانشناسي و طنز ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 2184


شرط عشق
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

 

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

 

مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.

موعد عروسی فرا رسید.

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود

وشوهر هم که کور شده بود.

مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

۲۰ سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت

و چشمانش را گشود.همه تعجب کردند.

مرد گفت: “من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم”.لبخند




درباره : داستان , داستان آموزنده , دانستنی های مفید , عاشقانه , درد و دل , مطالب جالب و خواندني ,


برچسب ها : چ , چچ , داستان عاشقانه دزفولي ,

نویسنده : saeed031 تاریخ : بازدید : 1243


راهب و صداي عجيب

ماشين
در نزديکي صومعه اي خراب شد.
مرد به سمت صومعه حرکت کرد
و به رئيس صومعه گفت :
«ماشين من خراب شده.
آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را
به صومعه دعوت کرد. شب
به او شام دادند و
حتي ماشين او را تعمير کردند.

شب هنگام وقتي مرد مي خواست
بخوابد صداي عجيبي شنيد.
صداي که تا قبل از آن هرگز
نشنيده بود . صبح فردا از راهبان
صومعه پرسيد که صداي ديشب


چه بوده اما آنها به وي گفتند:




درباره : طنز , طنز و سرگرمی , داستان , داستان آموزنده , مطالب جالب و خواندني ,


مشاهده ی ادامه مطلب...
برچسب ها : راهب , داستان راهب , راهب و صداي عجيب ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 3650


پادشاهی که یک کشور بزرگ را اداره می کرد

 

پادشاهي که يک کشور بزرگ را حکومت مي کرد، باز هم از زندگي خود راضي نبود؛

اما خود نيز علت را نمي دانست.

روزي پادشاه در کاخ امپراتوري قدم مي زد. هنگامي که از آشپزخانه عبور مي کرد، صداي ترانه اي را شنيد.

به دنبال صدا، پادشاه متوجه يک آشپز شد که روي صورتش برق سعادت و شادي ديده مي شد.

پادشاه بسيار تعجب کرد و از آشپز پرسيد: 'چرا اينقدر شاد هستي؟'

بقيه در ادامه مطلب...




درباره : داستان , داستان آموزنده , دانستنی های مفید ,


مشاهده ی ادامه مطلب...
برچسب ها : طمع ورزي , طمع , تمع ,

نویسنده : poziden تاریخ : بازدید : 1063


تجربه

به کوچه ای وارد میشدم که پیرمردی از آن خارج میشد.
پیرمرد گفت نرو بن بست است.
گوش نکردم و رفتم
بن بست بود
برگشتم 
بر سر کوچه که رسیدم
پیر شده بودم......





درباره : داستان آموزنده , درد و دل ,


برچسب ها : تجربه زندگي ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 2618


روزی شاگرد یه راهب ....

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت .
استادپرسید : ” مزه اش چطور بود ؟
شاگردپاسخ داد : ” بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش
پیرهندواز شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه .
رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید .
استاداینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : ” کاملا معمولی بود . ”
پیرهندو گفت : ” رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب .”

 




درباره : روانشناسی , داستان , داستان آموزنده , دانستنی های مفید , دانستنی های مفید ,


برچسب ها : رنج و اندوه ,

نویسنده : shahed تاریخ : بازدید : 626


سخنان دیگران درباره کوروش بزرگ
سخنان دیگران درباره کوروش بزرگ

 


هانری برٌ دانشمند فرانسوی در کتاب تمدن ایران باستان می‌نویسد:

«این پادشاه بزرگ برعکس سلاطین قسی‌القب و ظالم بابل و آسور بسیار عادل و رحیم و مهربان بود زیرا اخلاق روح ایرانی اساسش تعلیمات زردشت بوده. به همین سبب بود که شاهنشاهان هخامنشی خود را مظهر صفات (خشترا) میشمردند و همه قوا و اقتدار خود را از خدواند دانسته و آنرا برای خیر بشر و آسایش و سعادت جامعه انسان صرف می‌کردند»
--------------
«آخیلوس» هماورد ایرانیان در نبرد ماراتون، درباره‌ی كورش می‌نویسد: «او مردی خوشبخت بود، صلح را برای مردمان‌اش آورد… خدایان دشمن او نبودند؛ چون كه او معقول و متعادل بود»
-------------------------
کورش در تورات :
خداوند درباره کورش می گوید که او شبان من است و هر چه او کند آن است که من خواسته ام . منم ( خداوند ) که او ( کورش ) را از جانب مشرق بر انگیختم تا عدالت را روی زمین برقرار کند . من امتها را تسلیم وی میکنم و او را بر پادشاهان سروری میبخشم و ایشان را مثل غبار به شمشیر وی و مانند کاهی که پراکنده شود به کمال او تسلیم می کنم . من کورش را به عدالت بر انگیختم و تمامی راهها را در پیش رویش استوار خواهم ساخت . منم که شاهین خود را ( کورش ) را از جانب مشرق فرا خواندم و دوران عدالت را نزدیک آوردم . خداوند کورش را برگزید و فرماندار جهانش کرده است . بازوی او را بر کلدانیها فرو خواهد آورد و راه او را همجه هموار خواهد ساخت . در سال اول سلطنت کورش پادشاه پارس کلام خدا کامل شد . خداوند روح کورش پادشاه فارس را برانگیخت تا در تمامی سرزمینها خود فرمانی صادر کند که ( یهوه ) خدای آسمانها تمام ممالک زمین را بر من داده است و امر داده است خانه برای او در اورشلیم بنا کنم .
----------------------------
سخنان ایسکیلوس
«کوروش فهرمان بختیار، چون به قدرت رسید، میان اقوام برادر صلح برقرار کرد، و سپس لودیا و فروگیا را مخسر خود ساخت، و بر نیروی سراسر تسلط یافت. آسمان با او سرکین نداشت چون فرزانه بود»

 

افلاطون که در فهرست بزرگترین مردمان گذشت روزگاران است می‌فرماید:
«هنگام پادشاهی کوروش٬ ایرانیان آزادی داشتند و همه مردان آزاد بودند و سرور و فرمانروای بسیاری از مردمان دیگر نیز بودند. فرمانروایان رعایای خود را در آزادی سهیم کرده بودند ؛ چون سربازان و سرداران همه را به یک چشم می‌دیدند و با همه به برابری رفتار می‌کردند٬ سربازان در موقع خطر آماده‌ی جانفشانی بودند٬ و در جنگ با جان میکوشیدند. اگر در میان ایرانیان مرد خدردمندی بود که میتوانست اندرزی بدهد که مردمان را سودمند باشد٬ چنان میکردند که همه‌ی مردم از خردمندی او استفاده کنند٬ پادشاه بر کسی حسد نمی‌ورزید اما بهمه آزادی میداد تا آنچه می‌خواهند بگویند٬ و آنکس را که اندرز بهتر میداد ورای بهتر می‌نهاد٬ گرامی‌تر می‌داشت. این بود که کشور از هر لحاظ پیشرفت کرد و بزرگ شد٬ زیرا افراد آزادی داشتند٬ و در دمیان آنان محبت بود و نسبت بهم٬ حس خویشاوندی می‌کردند

 

 

 




درباره : داستان آموزنده , دانستنی های مفید , مطالب جالب و خواندني ,


مشاهده ی ادامه مطلب...
نویسنده : mohamadali12 تاریخ : بازدید : 1572

داستان بسیار زیبای خیانت! (تصویری)

 

حتما ادامه مطلبو بخونید

 




درباره : داستان , داستان آموزنده , عاشقانه , درد و دل ,


مشاهده ی ادامه مطلب...
برچسب ها : خیانت , داستان خیانت ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 4053


دروغ های خنده دار
پیرمرد به منشی اش گفت: جمع کن ۱هفته بریم شمال،منشی به شوهرش گفت: ۱هفته باید بره ماموریت،شوهره به دوست دخترش گفت: ۱هفته خونشون کسی نیست،دوست دخترش به شاگرد خصوصیش گفت: ۱هفته میره مرخصی،شاگرده به بابابزرگش گفت: آقاجون۱ هفته تعطیلم میشه بریم شمال؟
پیرمرده زنگ زد قرارو کنسل کرد..!
لایکو نزنی خدا بگم چیکارت کنه دیگه بامزه تر از این میخوای؟



درباره : طنز , طنز و سرگرمی , داستان , داستان آموزنده , مطالب جالب و خواندني ,


برچسب ها : دروغ های خنده دار ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 3898


عشق و ازدواج

شاگردی از استادش پرسید.عشق چیست؟
استاد در جواب گفت به گندمزار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندمزار به یاد
داشته باش ک نمیتوانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی. شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی
برگشت,استاد پرسید-چه اوردی؟وشاگرد با حسرت گفت-هیچ!!! هرچه جلوتر میرفتم وشه ای بزرگتر میدیدم و
به امد یافتن بزرگترین خوشه تا انتهای گندمزار رفتم!!!
استاد گفت ((عشق یعنی همین))
شاگرد برسید ازدواج چیست؟
استاد گفت-به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب
برگردی. شاگرد رفت و پس از مدتی کوتاه با درختی برگشت-استاد پرسید چه شد؟ شاگرد در جواب او گفت
-به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم ترسیدم که اگر جلوتر بروم باز دست خالی
برگردم!!!استاد گفت((ازدواج یعنی همین))




درباره : طنز , طنز و سرگرمی , داستان , داستان آموزنده , دانستنی های مفید , عاشقانه , مطالب جالب و خواندني ,


برچسب ها : عشق و ازدواج ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 601


ثابت کنیم

كشاورزي الاغ پيري داشت كه يك روز اتفاقي به درون يك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعي كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد. پس براي اينكه حيوان بيچاره زياد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بميرد و مرگ تدريجي او باعث عذابش نشود.
مردم با سطل روي سر الاغ خاك مي ريختند اما ... الاغ هر بار خاك هاي روي بدنش را مي تكاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاك زير پايش بالا مي آمد، سعي مي كرد روي خاك ها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور كردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينكه به لبه چاه رسيد و در حيرت كشاورز و روستائيان از چاه بيرون آمد ...
مشكلات، مانند تلي از خاك بر سر ما مي ريزند و ما همواره دو انتخاب داريم،
اول اينكه اجازه بدهيم مشكلات ما را زنده به گور كنند 
و دوم اينكه از مشكلات سكويي بسازيم براي صعود! و ثابت كنيم كه از يك الاغ كمتر نيستيم
هههههههه




درباره : طنز , طنز و سرگرمی , داستان , داستان آموزنده , مطالب جالب و خواندني ,


برچسب ها : ثابت کنیم ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 593


نقاشی خدا
معلم برای سفید بودن صفحه ی نقاشی ام تنبیهم کرد و"همه"به من خندیدند... اما من خدایی را کشیده بودم که "همه"می گفتند دیدنی نیست...



درباره : داستان , داستان آموزنده , دانستنی های مفید , درد و دل ,


برچسب ها : نقاشی خدا , نقاشی کردن خدا , جلوه های خدا ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 462


نامه

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است.
Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من ۱۵ سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،
پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن




درباره : طنز , طنز و سرگرمی , داستان , داستان آموزنده ,


برچسب ها : نامه , نامه به پدر ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 522


عشق واقعی

 

زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: “یواشتر برو من می ترسم” مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: “خواهش می کنم، من خیلی میترسم.” مردجوان: “خوب، اما اول باید بگی دوستم داری!” زن جوان: “دوستت دارم، حالا میشه یواشتر برونی؟” مرد جوان: “مرا محکم بگیر” زن جوان: “خوب، حالا میشه یواشتر؟” مرد جوان: “باشه، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.”

روز بعد روزنامه ها نوشتند برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید. در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.

مرد از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند و این است عشق واقعی!

 




درباره : داستان , داستان آموزنده , عاشقانه , درد و دل ,


برچسب ها : عشق واقعی ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 432


پهلوان

روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی کردند. 

بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت ولی ....

این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را شست و شو نموده و مواظبت بسیار نمودند ، ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران موقع خروج از حمام بهلول فقط یک دینار به آنها داد ، حمامی ها متغیر گردیده پرسیدند سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست ؟ 

بهلول گفت: مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده پرداخت نمودم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شماها ادب و رعایت مشتری های خود را بنمایید.




درباره : داستان , داستان آموزنده , مطالب جالب و خواندني ,


برچسب ها : پهلوان ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 442


انشای یک پسربچه ی باحال درباره ی ازدواج

 

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است

 

حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی داییمختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست.. از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری میکند.

 




درباره : طنز , طنز و سرگرمی , داستان , داستان آموزنده , مطالب جالب و خواندني ,


نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 587

مدیریت صحیح

در یكی از دانشگاه‌های تورنتو (کانادا) مد شده بود دخترها وقتی می‌رفتند توی دستشویی، بعد از آرایش کردن آینه را می‌بوسیدن تا جای رژ لبشون روی آینه دستشویی بمونه. مستخدم بی چاره از بس جای رژ لب پاک کرده بود خسته شده بود. برای همین، موضوع را با رئیس دانشگاه در میان گذاشت. فردای آن روز رئیس دانشگاه تمام دخترها را جمع كرد جلوی دستشویی و گفت: کسانی که این کار را می‌کنند خیلی برای مستخدم ایجاد زحمت می‌کنند. حالا برای این که شما ببینید پاک کردن جای رژ لب چه قدر سخته، مستخدم یک بار جلوی شما آینه را پاک می‌کنه.
مستخدم با آرامش کامل رفت دستمال رو فرو کرد توی آب توالت فرنگی، وقتی دستمال خیس شد، شروع کرد به پاک کردن آینه و از اون به بعد دیگه هیچ کس آینه‌ رو نبوسید!




درباره : طنز , طنز و سرگرمی , داستان , داستان آموزنده , مطالب جالب و خواندني ,


برچسب ها : مدیریت صحیح , طنز ,

نویسنده : مجتبي فلاحی تاریخ : بازدید : 413


پیج اینستاگرام ما را دنبال کنید instagram.com/dez20.ir 



تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به دزبيست|دانستن آنچه که نمیدانیم مي باشد.

چشم حسودان کــــور

مطالب گذشته
» پست ثابت »» سه شنبه 18 خرداد 1389
» دانلود تقویم خروس96 اندروید »» دوشنبه 18 اردیبهشت 1396
» نکته ای جالب در مورد reCAPTCHA های گوگل »» دوشنبه 06 اردیبهشت 1395
» آموزش ساخت مدار دروغ سنج »» دوشنبه 30 فروردین 1395
» اپلیکیشن پرتال دزبیست »» یکشنبه 29 فروردین 1395
» آموزش نصب وایمکس یو اس بی (usb) ایرانسل بدون نیاز به کارشناس »» یکشنبه 29 فروردین 1395
» وسعت دنیای اینترنت چقدر است؟ »» یکشنبه 29 فروردین 1395
» 15 باور اشتباه در مورد مغز انسان »» یکشنبه 29 فروردین 1395
» قلب انسان چگونه کار میکند؟ »» یکشنبه 29 فروردین 1395
» دوره آموزش طراحی و نصب وبسایت »» سه شنبه 25 اسفند 1394
» معرفی ربات Jaconda (ربات تلگرام) »» شنبه 15 اسفند 1394
» بدون نیاز به خرید هد آپ، خودرو خود را به این امکان مجهز کنید »» جمعه 23 مرداد 1394
» آنچه قبل از ورود به دانشگاه پیام نور باید بدانید »» دوشنبه 29 تیر 1394
» کنترل نور بالا HBC چیست؟ »» جمعه 05 تیر 1394
» آشنایی و معرفی انواع گیربکس‌ها و نوع کارکرد آن‌ها »» جمعه 15 خرداد 1394
» خودروی‌های هیبریدی چگونه کار می‌کنند؟ »» دوشنبه 07 اردیبهشت 1394
» معرفی و آشنایی با سیستم ASR خودرو »» دوشنبه 29 دی 1393
» کدام بهتر است موتور عقب خودرو یا وسط؟ »» چهارشنبه 17 دی 1393
» آشنایی با سیستم TPMS (نشان دهنده میزان باد لاستیک) »» دوشنبه 03 آذر 1393
» معرفی پیشرانه مجهز به سیستم VVT »» سه شنبه 13 آبان 1393